تبليغاتX
سربریدگی
 
تولدم مبارك
 
 
جمعه كه بياد من هجده سال رو تموم ميكنم
 
هجده سال تنهايي ...مثل سيندرلا
 
خدا ميدونه چقدر ميترسم ...چقدر بدم مياد چون ميدونم ازين به بعد مثل
 
برق و باد ميگذره ولي من هنوز هيچ كاري نكردم
 
ديگه بچه نيستم ...نميتونم بچه باشم
 
يك سال به مرگ نزديك تر شدم ولي همه بهم تبريك ميگن ...تبريك
 
براي نزديكي به مرگ ،باوفاترين دوستي كه هركسي داره 
 
صنم
 
+ نوشته شده در  Wed 4 Mar 2009ساعت 1:6 AM  توسط صنم یغمایی | 

دردهاي من...

بابك حميديان

انتشار بسته ی فرهنگی فیلم «سه زن» توسط موسسه رسانه های تصویری، با اعتراض «بابک

حمیدیان» بازیگر نقش مکمل مرد این فیلم همراه شده است. حمیدیان که از عدم درج نامش در کاور فیلم

گلایه دارد، نامه ای برای رئیس موسسه رسانه های تصویری نوشته که قسمتی از آن در شماره 20

هفته نامه سینما چاپ شده است. متن کامل این نامه در ادامه می آید.

هوالجمیل


سلام آقای داروغه‌زاده. من بابک حمیدیان هستم. بازیگر تئاتر، سینما و بعضی وقت‌ها تلویزیون. اگر از

حال اینجانب بپرسید (که البته دلیلی ندارد که بپرسید چون ما همدیگر را تا به حال ندیده‌ایم و احتمال هم

نخواهیم دید)، اگر بپرسید، حال ما خوب نیست. ملالی هست و شما هم دور نیستید. هر دو زیر آسمان

تهران بزرگ صبح‌ها با توکل به خداوند از خانه بیرون می‌آئیم و شب خستگی را به خانه می‌بریم. البته

در مورد کار من باید عرض کنم بعضی وقت‌ها که شما و خانواده محترم‌تان و دیگر همشهریان عزیز

مشغول استراحت شبانه هستید، ما یعنی گروه‌های فیلم‌سازی در سطح شهر و زیر باران، زیر برف،

کنار اتوبان و یا در خانه‌ای اجاره‌ای تا صبح کار می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم شده که در زمستان به‌دلیل

تعریف فیلم‌نامه باید تیرماه را تداعی کنیم پس لباس آستین بلند کوتاه می‌پوشیم و در سرمای زیر صفر یخ

می‌خوریم تا جلوی دوربین بخار از دهان‌مان بیرون نزند. بعضی وقت‌ها هم می‌شود که مدت‌ها در

شهرستان‌های مختلف دور از خانه در شرایط اسفناک تلاش می‌کنیم که بخشی از حافظه تاریخ سینمای

سرزمین مادری‌مان باشیم.

آقای داروغه‌زاده در فیلم «طبل بزرگ زیرپای چپ» عقرب نیشم زد. بله بسیار دردناک است به

خصوص شب دوم در بیمارستان. در فیلم «خدا نزدیک است» در روستایی کار کردیم که بچه‌ها در

مدرسه برای گرم شدن کلاس درس زباله آتش می‌زدند بله بسیار دردناک است. در فیلم «ریسمان‌باز»

روی تپه‌ای از پهن در کنار مردارگوسفندی باید دیالوگ‌هایم را می‌گفتم. گفتم چون عاشق کارم هستم.

گفتم چون سینما جهان مرا می‌سازد جهانی از هزار توهای مصائب مردم سرزمین عزیزم. گفتم چون

سینما مرا مجبور می‌کند که با دیدن این‌ها روحم را پالایش کنم.

آقای داروغه‌زاده در فیلم «قدمگاه» در کنار رضا کیانیان برای اولین بار اضطراب را تجربه کردم. در

فیلم «زاگرس» در 300 متری عمق زمین تا زیر زانو در آب آهکی در تیم صحنه به این سو و آن سو

دویدم چون دوست داشتم دیده شوم. هنوز هم. اگر با گفتن این‌ها خدای ناکرده آدم خودخواهی به نظر

می‌رسم باید بگویم که خودم می‌دانم که در سینمای مقدس ایران ذره‌ای بیش نیستم و همه این‌ها که گفتم

هیچ است. اصلا از دیگران می‌خواهید مثال بزنم؟ از پارسا پیروز‌فر در «اشک سرما» بگویم که در

ارومیه تا کمر زیر برف بود، از حامد بهداد بگویم که در فیلم «شبانه‌روز»، پنج ساعت هر روز گریم

می‌شد تا سیاوش کسرائی شود، از شهرام حقیقت‌دوست که در فیلم «موش» ساعت‌ها از پا آویزان بود

بگویم؟ همه این‌ها دارد اتفاق می‌افتد چون ما بازیگران این نسل عشق به سینما را از بزرگترهامان در

سینما یاد گرفتیم، ما عاشق کارمان هستیم.

آقای داروغه‌زاده تا به حال سرمای کویر را تجربه کرده‌اید یا کارمندان‌تان؟ در «سه‌زن» سرمای کویر

را 40 نفری تحمل کردیم تا فیلم بسازیم. فیلمی در مورد غارت گنجینه‌های ملی ایران زمین. چون ما

مدعی بودیم که با این کار فرهنگ می‌سازیم. همان فرهنگی که همگی می‌دانیم که اکسیژن است. همان

«سه‌زن»ی که شما CD آن را به عنوان یک محصول فرهنگی به بقالی‌ها و البته به ویدئو‌کلوپ‌ها ارائه

داده‌اید.

(راستی تا یادم نرفته همیشه می‌خواستم جایی باشد که بتوانم بگویم که از این‌که می‌شود در کنار 250

گرم کالباس و کمی آب پنیر همراه با دستکش ظرف‌شوئی و کش‌قیطانی و خیارشور،‌ فیلمی از سینمای

ایران را هم خرید مثلا همین «سه‌زن» را، هرگز خرسند نبودم. البته فیلم‌هایی بوده‌اند که ارزش‌شان از

پفیلای‌پنیری برای من کمتر بوده مثل فیلم‌های هندی درجه 15 یا فیلم‌های سانسور شده درجه 6 هالیوودی

که من شخصا پفیلا را همیشه ترجیح داده‌ام. واقعا رسانه‌های تصویری به این جور سودها احتیاج دارد؟

بگذریم. لحظه‌ای یادم رفت که من در اندازه‌ای نیستم که این چیزها به من مربوط باشد. بله خودم می‌دانم.

ولی ما به سوال‌های بی‌جواب عادت داریم)

آقای داروغه‌زاده، وقتی فهمیدم «سه‌زن» به عنوان یک بسته فرهنگی البته،‌ به بازار عرضه شده با

خودم گفتم که آن را به عنوان عیدی برای پدر و مادرم می‌خرم. خوشحال بودم. بسیار زیباست فرزندی

دست رنج خود را به پدر و مادر خود هدیه دهد. من می‌توانستم با این کار به پدر و مادرم بگویم که:‌

پدر و مادر عزیزم درست است که در طول سال نمی‌توانم مرتب به شما سر بزنم، درست است که

دلتنگ من می‌شوید درست است که گریه‌های مادرم از سر دوری تن و جان مرا می‌لرزاند، ولی بدانید

که سخت کار می‌کنم تا به شما اطمینان دهم که سفره‌تان حلال بوده . بدانید که نان حلال به خانه می‌برم.

ولی...

آقای داروغه‌زاده، می‌خواستم CD «سه‌زن» را به همراه CD «خدا نزدیک است» به یونس و

خانواده‌اش تقدیم کنم. همان یونسی که در مجله «زندگی ایده‌آل» در آغوش حامد بهداد بود همان یونسی

که تمام بیماری‌های جهان به سرش ریخته. می‌خواستم با یونس دوستی کنم شما این لذت عمیق را ازمن

گرفتید. نگذاشتید که به یونس عشق بدهم. شما و رسانه‌های تصویری و کارمندان‌تان به من توهین کردید.

شما اسم مرا...

و من از خرید «سه‌زن» برای پدر مادرم و یونس شرم دارم.

بله می‌دانم اولین جواب‌تان بعد از نامه‌نگاری‌های طولانی و پی‌گیری‌های چند ماهه این خواهد بود که:‌

«شما مطمئن باشید که یک اشتباه سهوی بوده، قصدی در کار نبود، انشاا... دفعه بعدی جبران می‌کنیم .

باور بفرمائید که سر کارمندان ما شلوغ است، شب عید است دیگر. باور بفرمائید که کارشان سخت

است و از این اشتباهات گاه وبیگاه پیش می‌آید. یک اشتباه چاپی بوده. مطمئن باشید پیگیری می‌شود.

ولی بنده به شدت گوشم پر است. باور بفرمائید.»

آقای داروغه‌زاده، بابک حمیدیان در طول سال 50 فیلم سینمائی و 6 سریال و 15 تله فیلم بازی نمی‌کند.

او از آن دسته بازیگرانی است که در سال 2 یا 3 فیلم سینمائی بازی می‌کند که یک یا دو تای آن قرار

است توسط موسسه شما که مدعی هستید حامی هنرمندان هستید به بازار عرضه شود. این ادعا را از

یکی از کارمندان‌تان شنیدم چند روز پیش آن هم تلفنی.

و وقتی در یکی از این دو فیلم اسم من که از بازیگران اصلی آن فیلم هستم چاپ نمی‌شود، تا آخر عمر

احساس نخواهم کرد که رسانه‌های تصویری حامی سینماست. اصلا آن رسانه محترم قبل از عرصه این

محصول به خانه‌ها آن را به رویت خانم حکمت رسانده تا اگر موردی برای اصلاح وجود داشت...

من قصد مقایسه کار خودم و همکارانم با کار شما و همکاران‌تان را نداشتم که صد البته سینما بعد از

کار در معدن دومین حرفه سخت دنیاست، همه می‌دانیم.

سینما جای اشتباهات سهوی نیست. جان انسان است، روح انسان است که یک فیلم‌ سینمائی را می‌سازد.

وقتی در فیلم «آتش ‌سبز» طناب پاره شد و پگاه آهنگرانی با (دور از جانش) مرگ مواجه شد همه گفتند

که یک اشتباه سهوی بوده. بله در سینما اشتباه سهوی جان انسان‌ها را به مخاطره می‌اندازد. پس ما به

اشتباهات سهوی در حرف‌مان نمی‌توانیم که عادت کنیم.

آقای داروغه‌زاده شما با توهین سهوی‌تان طنابی را که من به سختی داشتم از آن بالا می‌رفتم پاره کردید.

احتمالا لحظه‌ای که نوبت تایپ نام من رسیده یک SMS یا یک بلوتوث مرغوب به گوشی مسئول این

کار مراجعه کرده و رشته کار از دست آن عزیز حامی فرهنگ در رفته. همان دوستی را می‌گویم که

مسئول تایپ کردن عوامل بوده. آخر، اخیرا بعضی وقت‌ها در هر محیط کارمندی که مراجعه می‌کنم

دوستان کارمند با موبایل‌های بی‌خودی گران‌شان در حال مبادله اطلاعات حیاتی و ضروری برای هم

هستند. این هم البته از نشانه‌های جامعه تکنولوژیک است دیگر، مگر بد است؟ گفتم بعضی وقت‌ها، که

خدای ناکرده به آن دوستانی که به ارباب رجوع لبخند هدیه می‌دهند توهین نکرده باشم.

یا شاید اصلا تایپ کردن اسم بابک حمیدیان سخت است. آخر می‌دانید من از کامپیوتر فقط برای بازی

کردن استفاده می‌کنم. نمی‌دانم اسم چطور تایپ می‌شود. طبق تعریف دنیای امروز بی‌سواد هستم. مگر بد

است؟

یا شاید هم دوستان حامی فرهنگ در رسانه‌های تصویری از نظر شما منظم‌ترین تشکل کارمندی در

جهان هستند که فقط و فقط روی کار خود متمرکز هستند. خدا عالم است و بس.

به هر حال آقای داروغه‌زاده امیدوارم در مواجه با شما و پس از خداحافظی مرا از این حال بد درآورده

باشید. چرا که بنده صاحب حقوقی انسانی، حقوق شهروندی و حقوق حرفه‌ای هستم و از آن دفاع

خواهم کرد، به صورت قانونی.

در آخر، باز هم از این هدیه نوروزی شما و رسانه‌های تصویری تشکر می‌کنم و یادم می‌ماند که شما

حامی من نخواهید بود چون من دوست ندارم که شما حامی من باشید.




منبع : سینمای ما 
 
صنم يغمايي

+ نوشته شده در  Mon 2 Mar 2009ساعت 4:17 PM  توسط صنم یغمایی | 
 
 
اين عكس دقيقا داره هنر هنرمندا رو نشون ميده ...يك
 
ساعت با ژست عصا قورت داده بايد بشينن
 
،اخم نكنن،قوز نكنن، با صورتشون ور نرن و مثل يه
 
طاووس با وقار از جاشون جم نخورن
 
چقدر سخت 
 
صنم
+ نوشته شده در  Tue 17 Feb 2009ساعت 0:54 AM  توسط صنم یغمایی | 

 

راست ميگن كه سينما دروغ بزرگيه.... ولي ره خوبيه كه حتي شده

براي چند لحظه به آرزوهامون برسيم....

صنم.

+ نوشته شده در  Wed 28 Jan 2009ساعت 0:52 AM  توسط صنم یغمایی | 

 

گریم دوست داشتنی ای شده...اما نصف دوستای من

پولاد کیمیایی رو تو این عکس نشناختن... وای خدایا

کو تا اکران؟!

صنم

+ نوشته شده در  Sat 10 Jan 2009ساعت 11:49 PM  توسط صنم یغمایی | 
 
ضدتیتر 
 
اين كه سال نو شده هيچ ربطي به حرفي كه من ميخوام بزنم نداره
 
،احساس بدي دارم خيال ميكنم فلج شدم ...چرا هيچ كاري از دستم بر
 
نمياد؟ ديگه حالم از شعار دادن به هم ميخوره .وقتي همه ي دنيا شعار
 
ميدن من ترجيح ميدم لال شم....ميدونم كه عاشورا هست كربلا هست
 
من نميخوام مثل اونايي باشم كه هزاروچهارصد سال پيش نرفتن و تو
 
خونه هاشون موندن...باز اونا ميتونن بگن خبر نداشتيم ولي من كه دارم
 
با چشم خودم ميبينم چي بگم؟
 
صنم
   
+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت 1:14 AM  توسط صنم یغمایی | 
ياد داشتي بر فيلم سلطان تپه اثر استيون سودربرگ

 

 

اولين بار كه اين فيلم را ديدم هم سن آرون بودم ، مثل او بودم بايد

ميديدم و دم نميزدم .برايم فيلم اضطراب زايي بود .از ديدن پوست خيس

و آفتاب گرمي كه روي آن ميتابيد گرمم ميشد.آرون را درك

ميكردم،ديدن و سكوت كردن. اما حالا به يك چيز ايمان دارم و آن اين

كه :تنهايي جنگ عشق ،مرد ميسازد... و آرون تنها بود زيرا كسي را

نداشت تا تمام دروغ هايي را كه به اطرافيانش گفته به او راست بگويد

،آرون گريه نكرد ...شكوه نداشت اما ناگهان خروشان شد و پدر خود را

احمق و نامرد خواند ...اما اين باز هم فوران اصل احساس او نبود.كارد

وقتي به استخوان رسيد كه پدر آرون به حقوق 65دلاري خود در برابر

اسباب خانه كه آرون با چنگ و دندان آن را حفظ كرده بود نازيد و

آرون فرياد زد نه!

 

آرون در تنهايي خود رنج كشيد :دوستش را از دست داد،شاهد بيماري

يك دختر بود،خودكشي مرد همسايه را ديد،به خاطر فقر تحقير شد اما

تنها زماني فرياد زد كه چيزي براي خود نميخواست... او تنها

ميخواست كه تاثير بگذارد حتي با نجات چند لباس و وسيله.

 

صنم يغمايي 

+ نوشته شده در  Sat 20 Dec 2008ساعت 0:12 AM  توسط صنم یغمایی | 

آتش سبز

 

 

شايد بتوان گفت كه اين فيلم را بر اساس آن ضرب المثل كرماني ساخته

اند كه :چون گذارت بر گورستان بيفتاد بدان كه نيمي از مردگان از

دست نوكران و كنيزان خود در آنجا آرميده اند (مانند كنيزي كه در

حديث چهارم –لطف علي خان و كرمان- پاي اسب ارباب را قطع ميكند

و با حرص به بانوي خود ميگويد چيزي نماند كه تو نيز مانند من كنيز

شوي)

 

انگار براي ساخت اين فيلم كمي عجله يا فشار كار وجود داشته و

بازبيني ها درست انجام نشده چون گاهي كوتاهي در گرفتن صحنه هاي

خارجي و طراحي لباس صورت گرفته (مثلا در صحنه ي ورود مهدي

احمدي به قلعه ي هفت واد در حديث اول ، عبور ماشين ها در جاده اي

در نزديك صحنه كاملا مشهود است)

 

براي طراحي لباس زحمت فراواني كشيده شده اما كار در جاهايي

ميلنگد (مثلا در حديث شاگرد و استاد ،هنگام خروج ناردانه از خانه

استاد كاملا دوخت دوتكه ي امتداد لباس او را  ميبينيم يا بادبزني كه در

آخر داستان در دست كنيزك -پگاه آهنگراني –است)

 

تصوير درستي از قلعه ي حصار ناردانه ارايه نميشود،اما طراحي ديگر

صحنه ها زيباست و تصاوير بكري را از معماري و طبيعت به نمايش

ميگذارد (مانند قلعه ي ويران يا جايي بر بام قلعه كه ناردانه و كنيز با

هم صحبت ميكنند بسيار جالب است)

 

دوگانگي در نوع ديالوگ ها وجود دارد كه مشخص نيست كه عمدي

بوده يا نه ( ... رهاش كن خب!...)

 

در مورد بازي ها بايد بگويم كه فيلم ستاره نداشت : مهتاب كرامتي

زحمت زيادي كشيد تا از فرم تكراري خود دور شود اما جز در تغيير

در بازي چشمي و بازي بيان حسرت باز هم همان فرم ها تكرار

شدند.... فرخ نعمتي در نقش صراف نشناختني بود و در صحنه ي آخر

حضور هفت واداما پدر يا كنيز فروش نوعي تكرار بود ،چيز جديدي

خلق نشد... پگاه آهنگراني كه براي اين فيلم دچار حادثه شد حس نفرت

تماشاگر را بيشتر از همزاد پنداري او بر مي انگيزد،يعني كسي حق را

به او نميدهد و اين يعني باز هم كنيزهاي قدرنشناس كه نبايد برايشان دل

سوزاند چون لياقتشان همين است...مهدي احمدي گزينه ي خوبي براي

اين نقش نبود ولي تا حدودي تماشاگر را قانع ميكند مخصوصا با آن

چهره ي كويري و صداي گرم و مهربانش كه در نقش استاد(كه من به

شخصه اين داستان را از بقيه بيشتر دوست دارم) و لطفعلي دلنشين تر

ميشود....آهو خردمند نقش تعريف شده اي نداشت يعني اين شخصيت

خوب  پرداخته نشده بود ، پس نميتوان خرده اي به بازيگر گرفت...

واما استاد انتظامي فقط ميتوانم بگويم كاش نقش طولاني تري داشت اما

وقتي بهت قاضي را از شنيدن حرف بهرام ديدم كاملا از همين مقدار كم

هم راضي شدم....

 

موسيقي فيلم فوق العاده بود، كاملا با شكوه و دوست داشتني   چه آن

آواز ها و اوراد آييني چه آواز همايون شجريان روي آن تصوير هاي

پيچيده اي كه هم سرگيجه آور بود وهم بسيار زيبا ...انگار استعاره اي

بود از گردش روزگار و عمر و دنيا....

 

....در آخر يادي ميكنم از روانشاد محسن رسول اف كه لحظه هاي ناب

اين فيلم را تصوير كرد .... روحش شاد

 

صنم يغمايي        

+ نوشته شده در  Fri 12 Dec 2008ساعت 2:9 AM  توسط صنم یغمایی | 
اين سوالو تو بچگي زياد ازم ميپرسيدن...چيزي نميگفتم
 
حالا با 17 سال و 9 ماه سن بازم نميدونم چي جواب بدم ،بگم منتقد فيلم
 
يا كارگردان يا بگم شاعر يا معمار ،طراح يا فيلمنامه نويس يا ليدر
 
تورهاي تهران گردي؟!چي بگم؟
 
كدوم به من بيشتر مياد؟  شما بودين چي ميگفتين؟
 
چقدر بچه ها راحتن .... ميتونن فرياد بزنن خلبان يا فضانورد ولي
 
براي ما آدم بزرگا موقعيت تعيين ميكنه كه چي بگيم....
 
ياد باد كودكي
 
صنم
+ نوشته شده در  Sun 7 Dec 2008ساعت 10:40 PM  توسط صنم یغمایی |