![]() |
![]() |
|
|
تولدم مبارك
![]() جمعه كه بياد من هجده سال رو تموم ميكنم
هجده سال تنهايي ...مثل سيندرلا
خدا ميدونه چقدر ميترسم ...چقدر بدم مياد چون ميدونم ازين به بعد مثل
برق و باد ميگذره ولي من هنوز هيچ كاري نكردم
ديگه بچه نيستم ...نميتونم بچه باشم
يك سال به مرگ نزديك تر شدم ولي همه بهم تبريك ميگن ...تبريك
براي نزديكي به مرگ ،باوفاترين دوستي كه هركسي داره
صنم
|
|
|
||
|
اين عكس دقيقا داره هنر هنرمندا رو نشون ميده ...يك
ساعت با ژست عصا قورت داده بايد بشينن
،اخم نكنن،قوز نكنن، با صورتشون ور نرن و مثل يه
طاووس با وقار از جاشون جم نخورن
چقدر سخت
صنم |
|
راست ميگن كه سينما دروغ بزرگيه.... ولي ره خوبيه كه حتي شده براي چند لحظه به آرزوهامون برسيم.... صنم. |
|
گریم دوست داشتنی ای شده...اما نصف دوستای من پولاد کیمیایی رو تو این عکس نشناختن... وای خدایا کو تا اکران؟! صنم |
![]() ضدتیتر
اين كه سال نو شده هيچ ربطي به حرفي كه من ميخوام بزنم نداره
،احساس بدي دارم خيال ميكنم فلج شدم ...چرا هيچ كاري از دستم بر
نمياد؟ ديگه حالم از شعار دادن به هم ميخوره .وقتي همه ي دنيا شعار
ميدن من ترجيح ميدم لال شم....ميدونم كه عاشورا هست كربلا هست
من نميخوام مثل اونايي باشم كه هزاروچهارصد سال پيش نرفتن و تو
خونه هاشون موندن...باز اونا ميتونن بگن خبر نداشتيم ولي من كه دارم
با چشم خودم ميبينم چي بگم؟
صنم
|
|
ياد داشتي بر فيلم سلطان تپه اثر استيون سودربرگ
اولين بار كه اين فيلم را ديدم هم سن آرون بودم ، مثل او بودم بايد ميديدم و دم نميزدم .برايم فيلم اضطراب زايي بود .از ديدن پوست خيس و آفتاب گرمي كه روي آن ميتابيد گرمم ميشد.آرون را درك ميكردم،ديدن و سكوت كردن. اما حالا به يك چيز ايمان دارم و آن اين كه :تنهايي جنگ عشق ،مرد ميسازد... و آرون تنها بود زيرا كسي را نداشت تا تمام دروغ هايي را كه به اطرافيانش گفته به او راست بگويد ،آرون گريه نكرد ...شكوه نداشت اما ناگهان خروشان شد و پدر خود را احمق و نامرد خواند ...اما اين باز هم فوران اصل احساس او نبود.كارد وقتي به استخوان رسيد كه پدر آرون به حقوق 65دلاري خود در برابر اسباب خانه كه آرون با چنگ و دندان آن را حفظ كرده بود نازيد و آرون فرياد زد نه!
آرون در تنهايي خود رنج كشيد :دوستش را از دست داد،شاهد بيماري يك دختر بود،خودكشي مرد همسايه را ديد،به خاطر فقر تحقير شد اما تنها زماني فرياد زد كه چيزي براي خود نميخواست... او تنها ميخواست كه تاثير بگذارد حتي با نجات چند لباس و وسيله.
صنم يغمايي |
|
آتش سبز
شايد بتوان گفت كه اين فيلم را بر اساس آن ضرب المثل كرماني ساخته اند كه :چون گذارت بر گورستان بيفتاد بدان كه نيمي از مردگان از دست نوكران و كنيزان خود در آنجا آرميده اند (مانند كنيزي كه در حديث چهارم –لطف علي خان و كرمان- پاي اسب ارباب را قطع ميكند و با حرص به بانوي خود ميگويد چيزي نماند كه تو نيز مانند من كنيز شوي)
انگار براي ساخت اين فيلم كمي عجله يا فشار كار وجود داشته و بازبيني ها درست انجام نشده چون گاهي كوتاهي در گرفتن صحنه هاي خارجي و طراحي لباس صورت گرفته (مثلا در صحنه ي ورود مهدي احمدي به قلعه ي هفت واد در حديث اول ، عبور ماشين ها در جاده اي در نزديك صحنه كاملا مشهود است)
براي طراحي لباس زحمت فراواني كشيده شده اما كار در جاهايي ميلنگد (مثلا در حديث شاگرد و استاد ،هنگام خروج ناردانه از خانه استاد كاملا دوخت دوتكه ي امتداد لباس او را ميبينيم يا بادبزني كه در آخر داستان در دست كنيزك -پگاه آهنگراني –است)
تصوير درستي از قلعه ي حصار ناردانه ارايه نميشود،اما طراحي ديگر صحنه ها زيباست و تصاوير بكري را از معماري و طبيعت به نمايش ميگذارد (مانند قلعه ي ويران يا جايي بر بام قلعه كه ناردانه و كنيز با هم صحبت ميكنند بسيار جالب است)
دوگانگي در نوع ديالوگ ها وجود دارد كه مشخص نيست كه عمدي بوده يا نه ( ... رهاش كن خب!...)
در مورد بازي ها بايد بگويم كه فيلم ستاره نداشت : مهتاب كرامتي زحمت زيادي كشيد تا از فرم تكراري خود دور شود اما جز در تغيير در بازي چشمي و بازي بيان حسرت باز هم همان فرم ها تكرار شدند.... فرخ نعمتي در نقش صراف نشناختني بود و در صحنه ي آخر حضور هفت واداما پدر يا كنيز فروش نوعي تكرار بود ،چيز جديدي خلق نشد... پگاه آهنگراني كه براي اين فيلم دچار حادثه شد حس نفرت تماشاگر را بيشتر از همزاد پنداري او بر مي انگيزد،يعني كسي حق را به او نميدهد و اين يعني باز هم كنيزهاي قدرنشناس كه نبايد برايشان دل سوزاند چون لياقتشان همين است...مهدي احمدي گزينه ي خوبي براي اين نقش نبود ولي تا حدودي تماشاگر را قانع ميكند مخصوصا با آن چهره ي كويري و صداي گرم و مهربانش كه در نقش استاد(كه من به شخصه اين داستان را از بقيه بيشتر دوست دارم) و لطفعلي دلنشين تر ميشود....آهو خردمند نقش تعريف شده اي نداشت يعني اين شخصيت خوب پرداخته نشده بود ، پس نميتوان خرده اي به بازيگر گرفت... واما استاد انتظامي فقط ميتوانم بگويم كاش نقش طولاني تري داشت اما وقتي بهت قاضي را از شنيدن حرف بهرام ديدم كاملا از همين مقدار كم هم راضي شدم....
موسيقي فيلم فوق العاده بود، كاملا با شكوه و دوست داشتني چه آن آواز ها و اوراد آييني چه آواز همايون شجريان روي آن تصوير هاي پيچيده اي كه هم سرگيجه آور بود وهم بسيار زيبا ...انگار استعاره اي بود از گردش روزگار و عمر و دنيا....
....در آخر يادي ميكنم از روانشاد محسن رسول اف كه لحظه هاي ناب اين فيلم را تصوير كرد .... روحش شاد
صنم يغمايي |
|
اين سوالو تو بچگي زياد ازم ميپرسيدن...چيزي نميگفتم
حالا با 17 سال و 9 ماه سن بازم نميدونم چي جواب بدم ،بگم منتقد فيلم
يا كارگردان يا بگم شاعر يا معمار ،طراح يا فيلمنامه نويس يا ليدر
تورهاي تهران گردي؟!چي بگم؟
كدوم به من بيشتر مياد؟ شما بودين چي ميگفتين؟
چقدر بچه ها راحتن .... ميتونن فرياد بزنن خلبان يا فضانورد ولي
براي ما آدم بزرگا موقعيت تعيين ميكنه كه چي بگيم....
ياد باد كودكي
صنم |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
2/19/2009 - 3/20/2009 1/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 |
|
RSS
|